گاهی زندگی ظاهراً خوب پیش میرود.
کار داری.
درآمد داری.
آدمهایی را دوست داری.
مشغول زندگی هستی.
اما یک جایی درونت، یک سؤال کوچک مدام تکرار میشود:
«واقعاً از زندگیای که دارم راضی هستم؟»
نه اینکه همه چیز بد باشد؛
فقط احساس میکنی چیزی سر جای خودش نیست.
گاهی نمیدانی چه میخواهی.
گاهی میدانی چه میخواهی، اما نمیتوانی برای رسیدن به آن قدم برداری.
گاهی بین چند انتخاب گیر کردهای.
گاهی هدفی داری که ماههاست شروع آن را عقب میاندازی.
گاهی آنقدر درگیر خواستههای دیگران، انتظارات جامعه و تصویری که باید از خودت نشان بدهی شدهای که دیگر تشخیص اینکه خود واقعیات چه میخواهد برایت سخت شده است.
و گاهی هم فقط احساس میکنی:
ما از کودکی یاد میگیریم که باید بهتر شویم.
بیشتر یاد بگیریم.
بیشتر درآمد داشته باشیم.
موفقتر شویم.
جایگاه بالاتری پیدا کنیم.
چیزهای بیشتری داشته باشیم.
اما کمتر کسی از ما میپرسد:
«این چیزی که داری برایش تلاش میکنی، واقعاً خواسته خودت است؟»
ممکن است سالها برای رسیدن به موفقیتی تلاش کنی که اگر به آن برسی، باز هم احساس رضایت نکنی.
ممکن است تصور کنی به اعتمادبهنفس بیشتری نیاز داری، در حالی که مسئله اصلی ترس از قضاوت دیگران است.
ممکن است فکر کنی آدم تنبلی هستی، در حالی که هدفی که برای خودت انتخاب کردهای هیچ معنایی برایت ندارد.
ممکن است تصور کنی باید زندگیات را کاملاً تغییر دهی، در حالی که فقط لازم است یک تصمیم سخت را بالاخره بگیری.
گاهی تغییر زندگی، با تغییر زندگی شروع نمیشود؛ با تغییر نگاه ما به زندگی شروع میشود.
من معتقد نیستم یک نسخه برای همه انسانها وجود دارد.
چیزی که برای یک نفر موفقیت است، ممکن است برای دیگری هیچ معنایی نداشته باشد.
یک نفر امنیت میخواهد.
یکی آزادی.
یکی خانواده.
یکی ساختن یک کسبوکار.
یکی آرامش.
یکی تجربه کردن.
و شاید فرد دیگری اصلاً هنوز نمیداند چه میخواهد.
مسئله این نیست که کدام انتخاب درست است.
مسئله این است:
در گفتوگوهایم تلاش میکنم بدون قضاوت، مسئله را از زوایای مختلف ببینیم؛ افکار، احساسات، ارزشها، شرایط، محدودیتها و انتخابهای پیش رو را کنار هم بگذاریم.
گاهی لازم است چیزی را حل کنیم.
گاهی لازم است تصمیمی بگیریم.
گاهی لازم است چیزی را تغییر دهیم.
و گاهی قبل از همه اینها، لازم است بفهمیم چه اتفاقی برایمان افتاده است.
ممکن است موضوع گفتوگو یک انتخاب مهم باشد.
رابطهات با خودت باشد.
سردرگمی درباره آینده باشد.
هدفهایی باشد که نمیدانی واقعاً متعلق به تو هستند یا نه.
ترس از شروع کردن باشد.
تعلل و تکرار یک الگوی قدیمی باشد.
تغییر یک مسیر زندگی باشد.
اعتمادبهنفس و شناخت بهتر توانمندیهایت باشد.
تعادل میان کار و زندگی باشد.
یا حتی مسئلهای که هنوز نمیدانی دقیقاً چیست.
موضوع هرچه باشد، نقطه شروع یکی است:
ببینیم واقعاً چه چیزی در حال رخ دادن است.
قرار نیست بعد از یک گفتوگو ناگهان تمام پاسخهای زندگیات را پیدا کنی.
اما میتوانی:
بفهمی چه چیزهایی واقعاً برایت مهماند و چه چیزهایی را صرفاً به دلیل عادت، ترس یا فشار بیرونی دنبال میکنی.
وقتی یک مسئله را دقیق تعریف کنی، معمولاً بخشی از سردرگمی خودش کنار میرود.
به جای اینکه فقط بر اساس احساس لحظهای یا نظر دیگران تصمیم بگیری، گزینهها و پیامدهایشان را روشنتر ببینی.
گاهی میدانیم چه چیزی اشتباه است، اما بارها همان رفتار را تکرار میکنیم. شناخت الگو میتواند اولین قدم برای تغییر آن باشد.
شناختن خود فقط برای موفقتر شدن نیست؛ برای این است که بتوانی زندگیای بسازی که با خود واقعیات سازگارتر باشد.
نه اینکه صرفاً به اتفاقات زندگی واکنش نشان بدهی.
برای تو مناسب است اگر:
اما یک چیز مهم وجود دارد:
زندگی تو متعلق به توست.
من میتوانم همراهت باشم تا مسئله را بهتر ببینی، سؤالهای درستتری بپرسی، گزینههایت را روشنتر کنی و ریشه بعضی از الگوهایی را که امروز تو را محدود میکنند پیدا کنی.
اما انتخاب، همیشه با توست.
چون هدف نهایی این نیست که برای زندگیات به من نیاز داشته باشی.
ممکن است هر روز سر ساعت سر کار باشی، وظایفت را انجام بدهی و حتی درآمد قابل قبولی داشته باشی؛
اما ته ذهنت مدام این سؤالها تکرار شوند:
آیا این همان کاری است که باید انجام بدهم؟
چرا با وجود تلاش زیاد، آنطور که میخواهم پیشرفت نمیکنم؟
چرا دیده نمیشوم؟
آیا مشکل از من است یا محیط کاریام؟
باید بمانم یا شغل دیگری پیدا کنم؟
چطور میتوانم درآمد و جایگاه شغلی بهتری داشته باشم؟
اصلاً نمیدانم چه کاری برای من مناسب است.
گاهی هم مشکل مشخص نیست.
فقط میدانی که از شرایط فعلی راضی نیستی، اما نمیدانی دقیقاً چه چیزی باید تغییر کند.
و شاید سختترین وضعیت همین باشد:
وقتی از شرایط کاری ناراضی هستیم، اولین راهحل معمولاً تغییر دادن شرایط بیرونی است:
شغل جدید،
شرکت جدید،
حقوق بیشتر،
سمت بالاتر،
محیط بهتر.
گاهی واقعاً همینها لازماند.
اما همیشه نه.
گاهی اگر بدون شناخت خودمان شغل را عوض کنیم، فقط همان مسئله را با خودمان به محیط جدید میبریم.
اگر نمیدانی چه چیزی برایت مهم است،
اگر نمیدانی در چه کاری واقعاً توانمند هستی،
اگر نمیدانی از چه نوع کاری انرژی میگیری،
اگر هدفی را فقط به خاطر نظر دیگران دنبال میکنی،
یا اگر نمیتوانی تصمیم بگیری چون مدام بین خواستههای مختلفت گرفتار میشوی،
شاید مسئله قبل از اینکه «کجا کار کنم؟» باشد، این باشد:
من قرار نیست به شما بگویم استعفا بدهید یا بمانید.
قرار نیست یک شغل را فقط بر اساس چند تست شخصیتی برایتان انتخاب کنم.
و قرار نیست مشکلات محیط کار را صرفاً گردن مدیر یا سازمان بیندازم.
ابتدا تلاش میکنیم بفهمیم واقعاً چه چیزی در حال رخ دادن است.
شرایط فعلی را بررسی میکنیم.
خواستهها و اولویتها را روشن میکنیم.
توانمندیها و نقاط قابل بهبود را میبینیم.
الگوهای فکری و رفتاریه مؤثر بر تصمیمها را بررسی میکنیم.
گزینههای موجود را کنار هم میگذاریم.
و بعد به جای تصمیمگیری از روی خستگی، ترس، هیجان یا فشار دیگران، تلاش میکنیم به یک انتخاب آگاهانه برسیم.
گاهی نتیجه این فرایند، ماندن و بهتر کردن شرایط فعلی است.
گاهی تغییر جایگاه یا سازمان.
گاهی یادگیری یک مهارت جدید.
گاهی تغییر مسیر شغلی.
و گاهی فقط لازم است نگاهت به موقعیتی که در آن قرار داری تغییر کند.
هدف، تغییر کردن به هر قیمتی نیست؛ هدف، انتخاب آگاهانهتر است.
میتوانی دقیقتر بفهمی چه چیزهایی برایت مهماند، از چه نوع فعالیتهایی انرژی میگیری، چه توانمندیهایی داری و چه الگوهایی ممکن است جلوی رشدت را بگیرند.
اگر بین چند مسیر شغلی مردد هستی یا نمیدانی قدم بعدی چیست، میتوانیم مسئله را از حالت ابهام خارج کنیم و گزینهها را واقعبینانهتر بررسی کنیم.
برای تغییر شغل، درخواست افزایش حقوق، پذیرش یک پیشنهاد جدید، ادامه تحصیل یا هر تصمیم مهم دیگری، به جای تصمیمگیری عجولانه میتوانی مسئله را ساختارمند ببینی و پیامدهای انتخابهایت را بررسی کنی.
گاهی لازم نیست محیط را ترک کنی؛ لازم است یاد بگیری چطور بهتر ارتباط برقرار کنی، مرزهای سالمتری داشته باشی، تعارضها را مدیریت کنی و جایگاه خودت را بهتر بسازی.
اگر احساس میکنی توانایی بیشتری داری اما نمیدانی چطور آن را به رشد واقعی تبدیل کنی، میتوانیم فاصله بین وضعیت فعلی و جایگاهی را که میخواهی به آن برسی بررسی کنیم و مسیر رشد را روشنتر کنیم.
هدف فقط درآمد بیشتر یا عنوان شغلی بالاتر نیست.
قرار است ببینی آیا کاری که انجام میدهی، با ارزشها، توانمندیها، خواستهها و سبک زندگیای که واقعاً میخواهی داشته باشی، همراستا هست یا نه.
این مشاوره برای تو مناسبتر است اگر:
من معتقدم هیچکس نمیتواند به جای تو انتخاب کند که چه شغلی، چه درآمدی یا چه سبک زندگیای برایت مناسب است.
اما میتوانم کمک کنم سؤالهای درستتری بپرسی، خودت را دقیقتر ببینی و گزینههایت را روشنتر بررسی کنی.
چون در نهایت:
مدیر بودن یعنی هر روز با چالشهایی روبهرو شوی که خیلی از آنها پاسخ درست و مشخصی ندارند.
باید تصمیم بگیری کجا سرمایهگذاری کنی،
کدام مسیر را ادامه بدهی،
کدام کار را متوقف کنی،
با کدام نیرو ادامه بدهی،
چطور تیم را مدیریت کنی،
چطور رشد کنی،
و گاهی حتی باید در شرایطی تصمیم بگیری که اطلاعات کافی در اختیار نداری.
و سختترین قسمت ماجرا این است که معمولاً کسی نیست که بتوانی با او بدون ملاحظه درباره همه این مسائل صحبت کنی، چون :
کارکنان بخشی از مسئلهاند.
شرکا ممکن است خودشان درگیر مسئله باشند.
دوستان و خانواده لزوماً نگاه تخصصی ندارند.
و گاهی حتی تجربه خودت هم، به جای کمک، باعث میشود مسئله را فقط از همان زاویهای ببینی که همیشه دیدهای.
اینجاست که داشتن یک نگاه بیرونی و مستقل میتواند تفاوت ایجاد کند.
فروش کاهش پیدا کرده است.
تیم عملکرد خوبی ندارد.
یکی از نیروهای کلیدی مدام مشکل ایجاد میکند.
کارها بیش از حد به خودت وابسته شدهاند.
نمیدانی کدام موضوع اولویت بیشتری دارد.
اهداف مشخصی داری، اما به آنها نمیرسی.
کسبوکارت رشد کرده، اما خودت بیشتر از همیشه درگیر شدهای.
یا حتی با وجود اینکه ظاهراً همه چیز خوب است، احساس میکنی چیزی درست نیست.
اولین واکنش معمولاً پیدا کردن یک راهحل است.
اما من ترجیح میدهم قبل از آن یک سؤال بپرسم:
چون اگر مسئله را اشتباه تعریف کنیم، حتی بهترین راهحل هم فقط میتواند ما را در حل کردن یک مسئله اشتباه، حرفهایتر کند.
من قرار نیست به شما بگویم دقیقاً چه کاری انجام دهید.
قرار نیست برای هر مسئله یک نسخه آماده داشته باشم.
و قرار نیست مسئولیت انتخابهای شما را بر عهده بگیرم.
نقش من این است که کنار شما بایستم و مسئله را از زاویهای متفاوت بررسی کنیم.
با هم به سراغ ریشه میرویم.
فرضیات را بررسی میکنیم.
اطلاعاتی را که ممکن است نادیده گرفته شده باشند کنار هم میگذاریم.
مسئله را خرد میکنیم.
ارتباط میان اجزای آن را پیدا میکنیم.
گزینههای مختلف را بررسی میکنیم.
و در نهایت به نقطهای میرسیم که بتوانید با دیدی روشنتر تصمیم بگیرید.
گاهی نتیجه این فرایند یک اقدام مشخص است.
گاهی تغییر یک فرایند.
گاهی یک تصمیم مدیریتی.
گاهی تغییر یک ساختار.
گاهی توقف یک فعالیت.
و گاهی مهمتر از همه، پذیرفتن اینکه برداشت اولیه ما از مسئله اشتباه بوده است.
وقتی چند گزینه مختلف پیش روی شماست و هر کدام مزایا و ریسکهای خودشان را دارند، کمک میکنم مسئله را ساختارمند ببینید تا تصمیمگیری از حالت حدس و احساس فاصله بگیرد.
به جای اینکه فقط نشانهها را برطرف کنیم، تلاش میکنیم بفهمیم چه چیزی واقعاً باعث ایجاد مسئله شده است؛ تا راهحل، موقتی نباشد.
گاهی وقتی مدت زیادی در یک کسبوکار هستیم، بعضی چیزها برایمان آنقدر عادی میشوند که دیگر آنها را نمیبینیم. یک نگاه بیرونی میتواند همان نقاط کور را آشکار کند.
اگر همه تصمیمها، اطلاعات و کارهای مهم در نهایت به خود مدیر برگردد، رشد کسبوکار میتواند به بزرگتر شدن فشار روی مدیر تبدیل شود. بررسی ساختار، فرایندها و نحوه تصمیمگیری میتواند به ایجاد استقلال بیشتر کمک کند.
گاهی محدودیت اصلی کسبوکار، بیرون از کسبوکار نیست.
شیوه تصمیمگیری، ترس از ریسک، کمالگرایی، نیاز به کنترل، تعلل در تصمیمهای سخت یا حتی اهدافی که واقعاً متعلق به خود مدیر نیستند، میتوانند مستقیماً روی کسبوکار اثر بگذارند.
شناخت این الگوها میتواند بخشی از حل مسئله باشد.
قرار نیست بعد از هر گفتوگو همه چیز ناگهان ساده شود.
اما هدف این است که در پایان، دقیقتر بدانید:
مسئله چیست، چرا به وجود آمده، چه گزینههایی دارید و قدم بعدی چیست.
این نوع مشاوره برای مدیری مناسبتر است که:
و شاید مهمتر از همه:
اگر این نگاه برای شما آشناست، احتمالاً این همکاری میتواند برایتان ارزشمند باشد.
اگر از تو بپرسم «تو کی هستی؟»، احتمالاً خیلی زود یک جواب آماده داری.
اسمت چیست.
چه کار میکنی.
کجا کار میکنی.
چه چیزهایی بلدی.
چه دستاوردهایی داشتهای.
چه کسی را دوست داری و از چه چیزهایی خوشت نمیآید.
اما اگر همه اینها را از تو بگیرم،
اگر شغلت دیگر وجود نداشته باشد،
اگر عنوانت را از تو بگیرند،
اگر دستاوردهایت را کنار بگذاریم،
اگر دیگران نباشند که تو را ببینند، قضاوتت کنند یا تحسینت کنند...
آن وقت تو کی هستی؟
شاید پاسخ دادن سخت شود.
و شاید همین سخت شدن، ارزش فکر کردن داشته باشد.
ما بخش زیادی از زندگیمان را صرف ساختن یک تصویر از خودمان میکنیم؛
تصویری که باید موفق باشد،
باید مورد تأیید دیگران باشد،
باید بیشتر داشته باشد،
باید جلوتر برود،
باید از دیگران عقب نماند.
اما کمتر از خودمان میپرسیم:
«این زندگی واقعاً انتخاب من است یا فقط زندگیای است که یاد گرفتهام باید بخواهم؟»
چند تصمیم مهم زندگیات را واقعاً خودت گرفتهای؟
چند تا از هدفهایت را فقط به این دلیل دنبال میکنی که تصور میکنی «باید» آنها را داشته باشی؟
اگر مطمئن بودی هیچکس قرار نیست موفقیتت را ببیند،
آیا باز هم همین مسیر را انتخاب میکردی؟
اگر قرار نبود چیزی را به کسی ثابت کنی،
چه چیزی برایت اهمیت داشت؟
و اگر امروز به تمام چیزهایی که برایشان تلاش میکنی برسی...
بعدش چه؟
شاید مسئله همیشه این نیست که چطور بیشتر داشته باشی.
گاهی باید قبل از آن بپرسی:
«واقعاً چه میخواهم؟»
و حتی یک قدم عقبتر:
«چرا این را میخواهم؟»
چون ممکن است سالها برای رسیدن به مقصدی تلاش کنی که هیچوقت خودت انتخابش نکردهای.
ممکن است فکر کنی مشکل کسبوکارت کمبود فروش است،
اما مسئله اصلی تصمیمی باشد که مدتهاست از گرفتنش فرار میکنی.
ممکن است فکر کنی مشکل زندگیات کمبود انگیزه است،
اما در واقع داری برای هدفی تلاش میکنی که دیگر برایت معنایی ندارد.
ممکن است فکر کنی به یک تغییر بزرگ نیاز داری،
در حالی که چیزی که واقعاً نیاز داری، دیدن یک واقعیت نادیدهگرفتهشده است.
و گاهی سختترین قسمت حل یک مسئله، پیدا کردن راهحل نیست؛
پذیرفتن این است که شاید مسئله را از ابتدا اشتباه فهمیدهای.
خودشناسی فقط این نیست که بدانی چه ویژگیهایی داری.
این است که بفهمی:
چه چیزی واقعاً برایت مهم است؟
چه چیزی را از روی ترس انتخاب میکنی؟
چه چیزی را از روی عادت ادامه میدهی؟
کجا داری خودت را فریب میدهی؟
کجا به جای انتخاب کردن، فقط واکنش نشان میدهی؟
و کدام بخش از زندگیات را سالهاست به «بعداً» موکول کردهای؟
شاید شناختن خود، بیشتر از اینکه پیدا کردن یک پاسخ باشد، کنار زدن پاسخهای اشتباه باشد.
من نمیدانم پاسخ تو به سؤال «تو کی هستی؟» چیست.
و قرار هم نیست به جای تو آن را تعریف کنم.
اما شاید ارزش داشته باشد برای اولین بار، بدون عجله، بدون مقایسه و بدون اینکه بخواهی جواب درست و قابلقبولی ارائه کنی، با خودت روبهرو شوی و بپرسی:
شاید پاسخ این سؤال،
شروع یک تصمیم جدید باشد.
یا شاید نه.
شاید فقط شروع دیدن باشد.
و گاهی، قبل از اینکه چیزی در زندگی تغییر کند،
باید بتوانیم آن را درست ببینیم.
حالا، تو چه کسی هستی؟
من چه کسی هستم؟
من همیشه فکر میکردم سختترین سؤال زندگی این است:
«چه کاری باید انجام بدهم؟»
بعد فهمیدم سؤال سختتر این است:
«چرا میخواهم این کار را انجام بدهم؟»
و بعدتر به سؤال دیگری رسیدم که شاید از هر دو سوال قبلی سختتر باشد:
«اصلاً من چه کسی هستم؟»
شاید به همین دلیل است که امروز بخش بزرگی از کار من، کمک به افراد برای پیدا کردن پاسخ همین سؤالهاست.
من به مشکلات آنطور که در ظاهر دیده میشوند نگاه نمیکنم.
وقتی یک کسبوکار فروش ندارد، سریع تبلیغات را بررسی نمیکنم.
وقتی دخل و خرج تعادل ندارد، فقط درآمد و هزینه را بررسی نمیکنم.
وقتی یک کارمند انگیزه ندارد، فوراً به دنبال انگیزه و افزایش حقوق نمیروم.
سعی میکنم یک قدم عقبتر بروم و بپرسم:
واقعاً چه اتفاقی در حال رخ دادن است؟
چون بسیاری از مشکلات، همان چیزی نیستند که در ابتدا به نظر میرسند.
گاهی چیزی که «مشکل فروش» نامیده میشود، مسئلهی جایگاهیابی است.
گاهی چیزی که «مشکل کارکنان» نامیده میشود، مسئلهی مدیریت است.
گاهی چیزی که «تعلل» نامیده میشود، نتیجهی ترس، ابهام یا انتخاب هدفی اشتباه است.
و گاهی انسان سالها برای حل مسئلهای تلاش میکند که اصلاً مسئلهی اصلی او نیست.
من به دنبال ریشهام.
نه برای اینکه پیچیدهتر فکر کنیم؛
برای اینکه سادهتر و درستتر ببینیم.
من کاوشگر ریشه مشکلات هستم؛
اما کار من دادن جوابهای آماده نیست.
من قرار نیست به جای یک مدیر گزینهای انتخاب کنم،
به جای یک کارمند مسیر زندگیاش را انتخاب کنم،
یا نسخهای یکسان برای همه بپیچم.
کار من این است که سؤالهای درست را پیدا کنیم،
فرضهای اشتباه را کنار بزنیم،
مسئله را از زوایای مختلف ببینیم و آنقدر عمیق شویم تا به جایی برسیم که راه حل درست، خودش قابل دیدن شود.
چون باور دارم بهترین مشاوره آن نیست که وابستگی ایجاد کند؛
بهترین مشاوره، توانایی فکر کردن مستقل را برای افراد فراهم میکند.
من آدمی نیستم که ادعا کند همیشه جواب را میداند.
اما کسی هستم که از پرسیدن سؤالهای سخت فرار نمیکند.
سؤالهایی مثل:
اگر این تصمیم اشتباه باشد چه؟
اگر چیزی که فکر میکنیم مشکل است، فقط یک نشانه باشد چه؟
اگر هدفی که برای آن میجنگیم، واقعاً هدف خودمان نباشد چه؟
اگر بزرگترین مانع رشد، بیرون از ما نباشد چه؟
و شاید مهمتر از همه:
اگر مسئله را اشتباه فهمیده باشیم چه؟
من فکر میکنم تغییر واقعی، اغلب از لحظهای شروع میشود که جرئت میکنیم برداشت قبلی خودمان را زیر سؤال ببریم.
امروز با مدیران و افرادی کار میکنم که در نقطهای از مسیرشان ایستادهاند که یک انتخاب درست میتواند مسیر آیندهشان را تغییر دهد.
کسبوکارشان را بهتر بفهمند.
تصمیمهای مهمتری بگیرند.
اهداف واقعیتری انتخاب کنند.
خودشان را بهتر بشناسند.
و مهمتر از همه، بتوانند مسائل را نه فقط همانطور که دیده میشوند، بلکه همانطور که واقعاً هستند ببینند.
من قرار نیست مسیر را به جای شما طی کنم.
من کنار شما میایستم تا مسیر را واضحتر ببینید.
و اگر بخواهم تمام آنچه گفتم را در یک جمله خلاصه کنم:
لطفا ابتدا حوزه مورد نظرتون برای گفتوگو را انتخاب کنین
اطلاعات خواسته شده را ثبت کنین تا خیلی سریع موضوع را بررسی کنیم.
بعد از ثبت درخواست چه اتفاقی میافتد؟
در کمتر از یک ساعت با شما (به شمارهای که در فرم ثبت کردین) تماس گرفته میشه و در مورد موضوعی که ثبت کردین صحبت میکنیم تا جزئیات بیشتری را بررسی کنیم و اگر به این نتیجه برسم که میتونم در حل اون موضوع بهتون کمک کنم، شرایط همکاری و هزینه را خدمتتون اعلام میکنم.
این احتمال وجود داره که در همون صحبت اولیه به یک راه حل نسبی برسین یا متوجه بشین چطور خودتون میتونین مشکلتون را حل کنین.
خوشحال میشم صداتونو بشنوم.
اطلاعات خواسته شده را ثبت کنین تا خیلی سریع موضوع را بررسی کنیم.
بعد از ثبت درخواست چه اتفاقی میافتد؟
در کمتر از یک ساعت با شما (به شمارهای که در فرم ثبت کردین) تماس گرفته میشه و در مورد موضوعی که ثبت کردین صحبت میکنیم تا جزئیات بیشتری را بررسی کنیم و اگر به این نتیجه برسم که میتونم در حل اون موضوع بهتون کمک کنم، شرایط همکاری و هزینه را خدمتتون اعلام میکنم.
این احتمال وجود داره که در همون صحبت اولیه به یک راه حل نسبی برسین یا متوجه بشین چطور خودتون میتونین مشکلتون را حل کنین.
خوشحال میشم صداتونو بشنوم.